تبليغاتX
آوازهای نگاه من
    زمستان ، فصل سرگردانی . تو این فصل هیچ وقت چیزایی که دارم رو پیدا نمیکنم .

 قضیه سر اینه که تابستونا تعداد جیبای لباسامون ۴ تاست : دوتا جیب جلوی شلوار و دو تا جیب پشت شلوار که من برای جلوگیری از سرگردانی اصولا از دوتا جیب عقب شلوار استفاده نمیکنم و دکمه هاشونو میبندم و به قول خودمون تخت است !

ولی امان از زمستون ! یه کت یا یه کاپشن اضافه میشه که هرکدو حداقل ۵تا جیب داره ، دیگه این موقع است که هیچی مونو پیدا نمیکنیم !

دستمالا یه ورنن ( البت چون این وسیله استفاده عدیده ای در مملکت ما داره جاشونو هیچ وقت گم نمی کنیم و همیشه آماده برای بدست آوردن بهره کافی در برخورد با دیگران به وسیله ی آنها هستم !)

پولا هم یه ورنن ( البت اگه پولی باشه که البت در مملکت ما چون بالانس اجتماعی وجود داره و برای جلوگیری از تبعیض مادی هر دو قشر جامعه در پیدا کردن پولاشون مشکل دارن یه عده به دلیل زیاد بودنش و یه عده بدلیل عدم وجود اسکناس در جیب مبارک و گمشدن پول خوردا در جای جای لباس و گه گاه متاسفانه به دلیل پارگی جیب که به قولی سکه بر باد رود ! )

گوشی موبایل هم یه ور ( البت برای پیدا کردن این زیاد به مشکل بر نمی خوریم چون با صدای زنگش میتونیم ژیگیریش کنیم که این پیگیری زمانی آغاز میشه که صدای زنگ صدایی باشه که به گوش های درون کلاهمان به نیکی برسد که این هم با اوضاع اطلاع رسانی امروز بعید ( نه آقاجان خیلی دور ) به نظر میرسد !)

کلا زمستان حسابی دردسر ساز است و بس ! و به قول اخوان سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت حتی کاپشن عزیزت ! پس به امید بهار و تابستان ! :)

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 11:15 توسط بچه گمشده |

   چند روز پیش داشتم کتاب "شاهد بازی در ادبیات فارسی" نوشته دکتر سیروس شمیسا را میخوندم که نظرم به این نکته جلب شد که زبان فارسی ، زبانی است بدون تبعیض جنسیتی (البته دکتر شمیسا اینو نگفته بود ، از استدلال هایی که کرده بودن برای عدم توانایی تمیز دادن معشوق مرد از زن در ادبیات فارسی خودم به این نتیجه رسیدم ) .

   توجه کنید در زبان فارسی ضمیر ها همان گونه که برای مرد ها بکار میرود ، به همان گونه هم برای زن ها بکار میرود . در زبان فارسی کلماتی نداریم که بگیم این کلمه مرد هست یا زن البته القابی خاص وجود دارند که یا برای خانوم ها یا برای آقایون اختصاص میابد .

   ولی در سایر زبان های رایج در دنیا (حداقل تا جایی که این جانب میدونم) وضع بدین ترتیب نیست مثلا در زبان انگلیسی در دو ضمیر he و she که به ترتیب برای آقایون و خانوم ها به کار میروند این تبعیض خود نمایی میکند !

   در زبان فرانسه تمام کلمات یا مرد میباشند یا زن مثلا لباس زنانه در زبان فرانسه مرد(مذکر) است ! و به همین ترتیب خورشید در این زبان آقا محسوب میگردد !

   در زبان عربی که این نکته به تمام و کمال دیده میشود و همه هم بر آن واقفیم ( هی و هو ) . در زبان آلمانی کلمات به ۳ دسته مونث ، مذکر و یا خنثی تقسیم بندی میشوند در آلمانی سیب مذکر است و کلمه موز مونث محسوب میگردد !

   در اسپانیایی که ریشه اش از لاتین است ، اگه اشتباه نکنم برای مشخص شدن خانوم ها از آقایون از le و la استفاده میکنند که زیاد در موردش نمی رونم پس در موردش هم بیشتر نمینویسم .

 

   پس تا اینجا که اینجاب میدونه تنها فارسی شد که از این امر مستثنی شد ، ولی این نکته هم قابل ذکر است که در زبان فارسی قیل از اسلام مثلا در زمان هخامنشیان این مسئله بدین گونه نبوده و ضمیر های زن از مرد قابل تفکیک بوده پس از گذشت سالها در دوره های اشکانیان و ساسانیان این مسئله کم رنگ شده و در قرن سوم بعد از اسلام که دوباره زبان فارسی دری (که از ریشه همون زبان پهلوی ، البته با کم نگی قواعد است) رایج میشود و دیگر تمام ضمیر ها ، فعل ها و کلمات هم برای مرد ها بکار میرود هم برای بانو ها !

 

 

پی نوشت :غرض از این نوشتار اصلا داشتن دیدی ناسیونالیستی به زبان فارسی و ایران نیست و در آخر کمال تشکر از دوستانی که در نوشتن این نوشتار راهنماییم کردن .

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 19:1 توسط بچه گمشده |

   دیروز با یکی از دوستان رفتیم نمایشگاه کتاب ، واقعا افتضا بود . کسانی که نرفتن هیچی از دست ندادن . فکر کنید همین اول صبحی که رفتیم وقتی فهمیدیم انتشارات کاروان منحل شده از دماغمون در اومد . آرش حجازی عزیز هر جا هستی برات آرزوی موفقیت میکنیم و به شرفت ، به وزین بودن انتشاراتت و......... افتخار میکنیم .

   به انتشارات نگاه یه دخمه اختصاص داده بودن و یه سری انتشارات که اصلا باز دید کننده نداشت رو سر سالن جا داده بودن ولی نه اینکه همه ی انتشارات که سر سالن بودن مسخره بودنا ، کلا مسخره بود خود انتشارات نگاه هم چنگی به دل نمیزد . بقیه هم که شرکت کرده بودند انگار حال شرکت رو نداشتن ، کتابای بنجولشون و آورده بودند لا اقل من اینطوری حس می کردم  .

   تنها قسمت نمایشگاه قسمت خرید ریالی کتابهای لاتین بود که کتابایی که قیمت روش حدود ۶۰ پوند بودش و میتونستید حدود ۲۰ یا ۳۰ هزار تومن بخرید .

 

 

   پ ن : آرش حجازی مسئول انتشارات کاروان بود که اولین پزشکی بود که بالا سر ندا آقا سلان حاضر شد و گواهی داد که مرگ ندا به دست رژیم بوده است و همچنین صاحب امتیاز ترجمه و نشر پائولوکوئلیو در ایران بود و الان در ایران نیست ، و اتشارات کاروان رو هم به همین دلیل تخته کردن .

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 10:43 توسط بچه گمشده |

 

 

سحرگه

        ناگه

دل رمیده ام را عذاب قفس گرفت

 آنگه بی هراس ، پرگوشودم 

  وبا تمامی ـ قوای ـ اندرونی ـ خویش

          فریاد ـ پرواز سر دادم

                  شاید

               فرجی گردد .

 

                     محسن صادقیان      

+ نوشته شده در جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 17:28 توسط بچه گمشده |

رسید مژده که شود

               کار جور تمام و نشد

 

به خنده سر رسد روزگار و

                               نشد

 

دریغ کزین آفتاب عمر اندک شرری

                       نصیب دل مسکین ما

                                          نشد که نشد

 

                                           محسن صادقیان

                                                              ۱۲ دی ۸۸

+ نوشته شده در جمعه ششم فروردین 1389ساعت 21:17 توسط بچه گمشده |

 

شب هنگام را دوست ندارم

زیرا تاریکی همه را گرفته

من خواهان خورشیدم  و

از نور چراغ ها بیزار

زیرا راه رفتن زیر چراغ ها سبب آن شود

که سایه ها برقصند و

من از رقصیدن سایه هاست که بیزارم .

 

                                 محسن صادقیان

                                                  سال ۸۶

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 21:6 توسط بچه گمشده |

"القصه"

 

القصه

    از این غصه

گفتم و همی گویم :

راز سر زلفانش

چشمان سیه فامش

هر یک به طریقی برد

از من دل شیدا را !

 

                         محسن صادقیان

                                        پاییز ۸۸

+ نوشته شده در شنبه یکم اسفند 1388ساعت 21:28 توسط بچه گمشده |

"آرزوی آزادی"

 

مشتی از آرزوی آزادی در دستم

به هوا پرتابش

می کنم تا شاید

که رسد بر خورشید

و بتابد خورشید

بر دل یخ زده ی انبوهی

 

                          محسن صادقیان

                                         بهمن۸۶

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 21:41 توسط بچه گمشده |

"مرغ سحر"

 

در پی نور سحر در شب یلدا ،

                                تا کی ؟

می کند مرغ سحر ، صبر

                         که آید سحری

سحری آید و آزاد شود از این بند

سحری آید و آزاد شود از این ننگ

منم آن مرغ سحر خوان که کنم ، هیهاتی

ترسم آن روز بیاید و نبینم سحری .

 

                                      محسن صادقیان

                                                         آذر ۸۶

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 1:5 توسط بچه گمشده |

   بعد از خواندن یکی از مطلب های یکی از بلاگ ها تصمیم گرفتم از امروز بنویسم اونچه گفتم و می ترسم بگم ، می ترسم چون خیلی تازه کارم و به نظرم میاد شعرام ارزش نوشتن نداره و از نقد شدن می ترسم ولی از این به بعد دل به دریا میزنم هر چه بادا باد . می دونم این کار باعث میشه تو کاری که تو این دنیا از همه بیشتر دوسش دارم پیشرفت کنم .

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 0:49 توسط بچه گمشده |